|
|
|
مهرگاني
در پرده ي اشاره فرو مي رود
خاكستري كه روي قرنيزها نشسته است
و در خطوط پوست مي آويزد .
بويي سياه كرده ست اشيا را
و طرح لبهايي خاك را باز مي تابد از اعماق
تا ناگهاني از آتش
كه جيغ مي كشد و مي شتابد در رؤياي شهر
و سايه هاي بزرگ در گورستان ها بازارها تيمارستانها
جنازه هاي بزرگ
كه روي شانه هاي هم بر مي آيند تا دنيا را فراخ تر ببينند.
اينجا هميشه شهر بزرگي خواهد ماند
و در خيابان هايش چشماني مفرغين در يكديگر خيره مي شوند
و شاعراني كه روزي مي خواستند يورش برند سوي شادي
گاهي دهان زيبائي را باز خواهند يافت
كه با صدايي آشنا ضجه مي زند
|
|
|