|
|
|
حكايت در پنج صحنه
1
دري ناگهان چارطاق
و چشمي شتابان
كه بيرون زده ست از درون سياهي
پي
اش گيسوي خون
برون ريخته ست و وزيده ست
بر ترس بن بست .
2
خيابان كه سر مي كشد از خم كوچه ي تنگ
و مهتاب فرسوده در رخنه ي خاك و ديوار خود را نهان مي كند.
شبح مي رود بام در بام .
3
عزاي خيابان فرو مي رود در دل برگ
درختان كه خم مي شوند
به سمت شتابان گيسو .
فرا مي جهد روي پلك افق ابر
و سر مي نهد در پي خون
فرود آمده دم به دم برق تيغ سياه .
4
زمين طي شده ست و
بريده بريده نفس مي زند
زير تيغ
شبح
و انگشت هاي اشاره
فرو ريخته تا دم قابي :
آيينه ي آبنوس
كه تا چشم بيند در آن
چشم هايي ست گردان .
5
در آيينه عريان شده شهر
و درحفره ي چشم هايش در آميخته خون و قير .
نهاده ست سر بر سر شانه ها گيسوي خون
خيابان غم در گريبان
روان كوچه د ركوچه سرخ و سياه .
هزاران در چارطاق
جنون پريشان باران . فروردين 1365
|
|
|