|
|
|
منظومه
و چون نخستين سر
به خاك در غلتيد
دريد و درهم تابيد رؤياي زمين
كه گفتي اكنون در چرخ چشم هاي ناگاه
تعادل سياره بر هم خواهد خورد .
تو خانه را گم كردي
و سر نهادم من در كوچه هاي عالم تا پيدايت كنم .
خسوف دنيا در بيدار خواب خاموش
سري كه مي گردد دور زمين
و سرزمين ها يك يك اقمار خويش را مي يابند .
و شهرها يك يك اقمار خويش را مي يابند .
و ماه كوچكي از انتهاي هر بن بستي مي آويزد .
كجاست خانه كجاست ؟
كه سايه ات را يك شب ديده ام
به روي ماهي افتاده است
و خانه ها هر يك سياره اي با ماهي سرخ دورادورشان .
تو مي روي و سري مي آيد
و غلت غلتان بر خط ميان خيابان به دور چشم ها مي گردد.
و حبه ي انگوري را بر مي دارد ميوه فروشي از روي طبق
و دردهان مي اندازد .
صدا كه حذف شده ست از گلوي اجسام
درون چشمانت آرام آب مي گردد
تو مي روي و مي آيم من
و عينكي جا به جا مي شود .
مدادي از جيبي در مي آيد
و مي نويسد خطي شكسته بر پيراهني
كه ديرگاهي آويخته ست از شاخه ي درختي .
ميان ما اكنون تنها همين خيابان است
صف بلندي از مردها و زن هاي عريان
كه كاغذي بر كف دارند
و يك نفر مهري بر آن مي كوبد .
و حلقه ي سرها كه دسته جمعي در ابرها فرو رفته اند .
نگاه ها گم مي شوند در خيابان
و ماه ها گم مي شوند در سكوت خيابان
و خانه ها گم مي شوند در بي وزني سكوت خيابان
ستاره هاي دنباله دار
و چشم هايي
كه باز مي تابند از گردونه ي غبار . بهمن 1365
|
|
|