|
پاييزی
چه نرم مي آويزد باران در آفتاب پاييزي
شكوفه هاي خياباني خاموشند
و عاشقان كمتر آفتابي مي شوند.
اتاق خاطره اش را مي جويد
و ديدگانت در سايه هاي لرزان
بر آستانه ي پرسش .
كسي از اعماق زنهار مي دهد
و شيشه اي فرو مي افتد بر سنگ .
نگاه مي كنم از پنجره
زنان و مرداني سر مي كشند از گريبان هايي تاريك .
كسي براي تماشا نيامده ست
و آن كه آمده است سكه ي عشق را در جويي گم كرده است .
به زايش گرگ ها مي انديشد پاييز
و عابران رؤياهايش را مي پايند .
نمي توانم بمانم انگشتانم تير مي كشد
و در نگاهت انگار زير پامان خالي ست .
دلم فرو آويخته ست از خموشي آشفته ات
و آفتاب دلتنگ مي رود و باز مي گردد بر گونه هات . مهر
1365
|