|
|
|
شب آخر
نه سقف پايين تر آمده است
و نه كف اتاق بالاتر رفته است .
فشرده مي شود از شش سو خون بر سطح گچ
مكعبي كه حضورم را از سطلي در كنج ديوار سبك تر يافته بود .
تمام اضلاعش را آزموده ام
دري كه از شش سو بر پلكاني بسته است
و شيشه اي كه قد روز و شب را اندازه مي گيرد .
نگاه مي كنم
نگاهي از شش پنجره فرا مي گيردم .
و سايه ام را مي بينم در شش خيابان
عبور مي كند از لاي شيشه ها سايه ها
نگاه ها ديوارها
ستاره اي زخمي سلولي آئينه اي
بلور خون حكمي كه در را باز مي كند .
چه آتشي بر مي دمد
وچه تگرگي مي بارد . 22/6/67
|
|
|