English - Français - Deutsch

 به قلم دیگران
زندگی مختاری
شعر مختاری
اندیشۀ مختاری
شخصیت مختاری
اشعرای برای مختاری
یادنامۀ مختاری
قتل مختاری

 

این نانه را محمد مختاری در شهریور ۱۳۷۵ برای همسرش مریم حسین­زاده نوشته است. فکر می­کنم اشاره به چند نکته دربارۀ این نامه و اتفاقاتی که موجب نوشتن آن شده­اند لازم باشد. پس از انتشار متن ۱۳۴ نویسنده در ۱۳۷۳ که مختاری یکی از تدوین کنندگان اصلی آن بود، موج گسترده­ای از تهدید نویسندگانی که آن  متن را امضا کرده بودند به راه افتاد. سعیدی سیرجانی که دو ماه پیش از انتشار متن بازداشت شده بود، یک ماه پس از انتشار آن در زندان جمهوری اسلامی به قتل رسید. در همان سال احمد میرعلایی، از امضا کنندگان متن ۱۳۴ در اصفهان توسط مأمورین وزارت اطلاعات به قتل رسید. روزنامۀ کیهان به تهدید نویسندگان و توحین به آن­ها ادامه داد. در سال ۷۵ نیز این تهدیدها و توحین­ها در برنامۀ تلویزیونی «هویت» ادامه یافت و از امضا کنندگان متن ۱۳۴ نیز کسانی چون رضا براهنی و هوشنگ گلشیری مورد تهاجم این برنامه قرار گرفتند. در اردیبهشت همان سال جلسات جمع مشورتی کانون نویسندگان در خانۀ غفار حسینی و محمد مختاری تشکیل شد. در مردادماه  عوامل وزارت اطلاعات سعی کردند اتوبوس حامل نویسندگان را طی نقشه­ای به قعر دره پرتاب کنند و آن را سقوط طبیعی جلوه دهند. خوشبختانه هوشیاری برخی از مسافران و بی­دقتی رانندۀ اتوبوس مانع اجرای این نقشه شد.  در شهریورماه جمع مشورتی در منزل منصور کوشان تشکیل شد و پیش نویس منشور کانون در آن جلسه به تصویب رسید. اما پیش از پایان جلسه مأمورین امنیتی به جلسه حمله کردند و سیزده نفر از نویسندگان را دستگیر کردند. رضا براهنی، غفار حسینی، فرج سرکوهی، کاوه گوهرین، روشنک داریوش، محمد محمدعلی، فرزانه طاهری، منصور کوشان، حسن اصغری و ... از جملۀ این دستگیزشدگان بودند. نامه­ای که از محمد مختاری در اینجا می­خوانید درست نیمه شب فردای آن شب نوشته شده است. این نوشته هم خطری را بیان می­کند که مختاری پس از بازجویی و دستگیری­اش در شب پیش احساس کرده بوده و همچنین بیانگر کل فضایی است که نویسندگان آزادی­خواه ما در آن دوران گرفتارش بوده­اند. فضایی که با دستگیری فرج سرکوهی هنگام سفرش به آلمان، قتل غفار حسینی، قتل احمد تفضلی و قتل ابراهیم زالزاده در همان سال ادامه یافت. اما تلاش نویسندگان نیز همچنان ادامه داشت، تا اینکه محمد مختاری و محمد جعفر پوینده که از اعضای کمیتۀ تدارک کانو نویسندگان بودند نیز در پاییز سال ۷۷  توسط مأمورین وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی به قتل رسیدند.

سهراب مختاری                          

 

نامۀ محمد مختاری به مریم حسین­زاده

احساس تاریکی به این فکرم می اندازد که چند جمله ای از باب یادآوری و شاید هم یادگار برای تو و بچه ها بنویسم. می دانم که سختی و گرفتاری هم یادگار و هم یادآوری زندگی من بوده است. خوب، این هم مزید بر آنها. آب که از سر گذشت چه یک گز چه صد گز. اضطراب افکار دست از سر ما برنمی دارد. مثل من که در هیچ حال دست از سر تو برنمی دارم. امشب هم که از در بیرونش کنیم صبح از پنجره به درون می آید. اما دلم در این نیمه شب گواهی می دهد که این همه از سر عشقی دردناک است، از تبعات راهی ست که می پیموده ایم. طبعاً تو نیز از همین جنسی که همراه شده ایم. سرنوشت ما همین "بد"جنسی و "بد"راهی است! اگر چه مسئولیت مشقات و کمبودها را می پذیرم. از سیاووش و سهراب هم به ویژه پوزش می خواهم چون می بینم اگر باز هم باشم همین راه را خواهم رفت. خویی که نشست بر طبیعت! راستی هم گناه این دو چیست که در مهلکه گرفتار مانده اند و تاوان جبری را می پردازند که انتخاب خودشان نیست؟ شاید این حرف ها هم توجیهی بیش نباشد. بخصوص وقتی آدم وصیتی می نویسد که از روال و احوال معمول وصیت نامه نویسان بویی نبرده است. پوزخند خودم هم به هر بازمانده ای حق می دهد که قهقهه بزند. پس فقط ببخشید. حتی دلم نمی آید درباره مشتی نوشته که بر جای می ماند سفارشی کنم. کاش بتواند عذرخواه باشد. امیدواری من همیشه این بوده است که رؤیای فرهنگی ام، تخیل میهنی ام، آرمان بشری ام در شعری متشکل شود که در سلوک عاشقانه با تو، و آمیزۀ مهر سیاووش و سهراب است. من فقط یک شاعر و نویسنده ام. مستقل از هر گروه و دسته ای، از هر دولت و برنامه و سیاستی. خواهان آزادی و عدالتِ تفکیک ناپذیرم برای آدمی، به ویژه برای مردم این مرز و بوم که با همه نابسامانیها و پلشتیهایش، با همه مظلومیتها و ستمگریهایش، با همه اضطرابها و امیدهایش، با ناکامیها و آرزوهای کوتاه و بلندش، زادگاه من است. بند نافم را با اینجا بریده اند. از همین جا به جهان می پیوندم و می نگرم. با آگاهی و اطمینان می گویم اگر وضعی پیش آید که حرفی بر زبانم جاری کنند جز اینها که می دانید (و در نوشته هایم منعکس است، و بخصوص چکیده شان را اخیراً در مصاحبه ای آورده ام) از من نیست، بلکه فرمودۀ فشار است که از نظر من ارزشی ندارد. خیال و اندیشۀ من در گرو پوست و استخوان و گوشتی که بکنند یا بشکنند یا بچلانند نیست. اگر چه این­ها در آزادی آمیزه همند و واحدند و تجزیه ناپذیرند. مثل اجزاء هماهنگ کلام در آزادی. اما چه کم بود نشاط درون در شفافیت پوست و معرفت چشم. دوست داشتم هم اکنون را هوشمندانه بسازیم که خب نشد. فقط کوششهایی ماند در زبان، و عرقی بر پیشانی. تحمل این سنگینی ناگزیری من بود. پس سبک بگیرید نبودنم را. نشاط کنید که در زندگیم به اندازۀ کافی اندوهگین تان داشته ام. چشم به آرامش شما دوخته ام. مواظب هم باشید. بخندید اگر چه مثل من خندۀ این کشور را کم دیده اید. افسوس که جرعه فشانی بر خاک هم از شما دریغ شده است. دوست تان دارم. برایتان غصه می خورم. می بوسمتان. دست همۀ دوستانم را می فشارم. قربان همه تان

 

محمد مختاری، نیمه شب بیستم شهریور ۱۳۷۵

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 محمد مختاری
زندگینامه
کتاب شناسی
شعر
مقاله
سخنرانی
گفت و شنید
نامه
صدا
عکس
فیلم
 
 

تماس با ما

 
 

نقل مطالب با ذکر منبع آزاد است